بایگانی

بایگانی نویسنده

در دنیا هیچ بن بستی نیست

مارس 8, 2010 ۱ دیدگاه

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش

راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش که می توانست به او کمک کند

در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی

خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست

داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل

می شد . من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی .

دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد :

پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام .

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه

را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به

پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟ پسرش پاسخ داد:

پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم

برایت انجام بدهم .

در دنیا هیچ بن بستی نیست. یا راهی‌ خواهم یافت، یا راهی‌ خواهم ساخت

Share this Post

Share

فهمیدن و نفهمیدن

دسامبر 23, 2009 بیان دیدگاه

تو هرچه می خواهی باش ، اما ... آدم باش !!!
چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها است كه به این مردم،
آسایش و خوشبختی بخشیده است !!!
مگر نمی دانی بزرگ ترین دشمن آدمی فهم اوست؟
پس تا می توانی خر باش تا خوش باشی.
امروز گرسنگی فكر ، از گرسنگی نان فاجعه انگیزتر است .
برای خوشبخت بودن ، به هیچ چیز نیاز نیست جز به نفهمیدن

Share this Post

Share

Add to FacebookAdd to NewsvineAdd to DiggAdd to Del.icio.usAdd to StumbleuponAdd to RedditAdd to BlinklistAdd to TwitterAdd to TechnoratiAdd to Furl

یه روز سرد پاییز….

نوامبر 30, 2009 بیان دیدگاه

07/09/1388

Share this Post

 

Share

Add to FacebookAdd to NewsvineAdd to DiggAdd to Del.icio.usAdd to StumbleuponAdd to RedditAdd to BlinklistAdd to TwitterAdd to TechnoratiAdd to Furl

دسته‌ها:Pictures

قصه های من و بابام

سپتامبر 23, 2009 3 دیدگاه

به قول دوستم من آخر از نوستالژی میمیرم…..

دیروز بعد از مدتها…. تصمیم گرفتم به  کارتنی که گوشه زیرزمین افتاده بود و روش نوشته شده بود «شیرین»  و بعد از اسباب کشی 6-7 سال پیش همون گوشه خاک خورده بود سری بزنم .

معمولا دیدن اشیا قدیمی و نوستالژی شدن من چندین ساعت طول میکشه و اثرات مخربش !!! تا مدت ها باقی میمونه…

این کتاب از چیزایی بود که با دیدنش زار زدم.یکی از کتابهای محبوب دوران هپروت …یکی از کتابهایی که فکر میکنم همه مون داشتیم و باهاش خندیدیم یا با پسر شیطون وقتی پدرش تنبیه اش میکرد احساس همدردی کردیم یا عاشق پدر مهربون و احساساتی شدیم….

تصاویر سیاه و سفیدی که بهمراهش داستانی کوتاه با ادبیاتی ساده  داشت و پدر و پسری که عاشقانه همدیگر ار دوست داشتند، با هم شوخی میکردند ، هات داگ میخوردند ، لجبازی و خراب کاری میکردند ولی همیشه در آخرین تصویر، شاد و خوشحال تو بغل هم بودند.

کتاب قصه های من وبابام

قصه های من و بابام (Vater und sohn) نوشته کاریکاتوریست مشهور آلمانی، Erich Ohser (اریش اُزِر) است که توسط مرحوم ایرج جهانشاهی در سه جلد با نامهای «بابای خوب من»، «شوخی ها و مهربانی ها» و «لبخند ماه» ترجمه شد و از طریق انتشارات فاطمی در ایران نشر یافت.

pedar_va_pesar2942s61GHESEHAYE-MAN-VA-BABAM-JELDE-3

این کتاب توسط همسر مرحوم جهانشاهی از آلمان به ایران آورده میشود و جهانشاهی نیز به هر یکی از تصاویر شرحی کوتاه می افزاید تا داستانها بهتر درک شوند، در واقع ایرج جهانشایی نویسنده اصلی داستنهای من و بابام محسوب میشود و کتاب اصلی بصورت RAW بوده و نوشته ای در بر نداشته است. اولین جلد این کتاب در سال 1361 منتشر شده است که در همان سال جایزه اول شورای کتاب کودک را به خود اختصاص داد. اگر شما هم در کودکی خاطرات خوبی را با داستنهای این پدر و پسر پشت سر گذاشته اید مطمئناً خواندن دوباره آن ها (مثل من) برای شما بسیار لذت بخش خواهد بود.

vater_und_12sohn

برای دانلود نسخه PDF این کتابها می توانید از لینک های زیر استفاده کنید

جلد اول قصه های من و بابام – بابای خوب من

جلد دوم قصه های من و بابام – شوخی ها و مهربانی ها

جلد سوم قصه های من و بابام – لبخند ماه

vater-sohn-schneemann-large

Add to FacebookAdd to NewsvineAdd to DiggAdd to Del.icio.usAdd to StumbleuponAdd to RedditAdd to BlinklistAdd to TwitterAdd to TechnoratiAdd to Furl

Share

شهره آغداشلو با مچ بند سبز برنده Emmy Awards شد

سپتامبر 21, 2009 بیان دیدگاه

capt_ea72c2649c7a4f64abdfef6f3877203b_primetime_emmy_awards_photo_room_cadc206

یکشنبه شب،در جوایز سالانه امی Emmy که مختص برنامه های تلویزیونی در آمریکاست، شهره آغداشلو در حالی که مُچ بند سبز به دست راست داشت از سن بالا رفت و جایزه بهترین بازیگر نقش تکمیلی زن را برای بازی در فیلم House of Saddam دریافت نمود.

خانم آغداشلو هنگام دریافت جایزه مچ بند سبزی به نشان حمایت از جنبش سبز مردم ایران به دست بسته بود….

Shohreh A.

Add to FacebookAdd to NewsvineAdd to DiggAdd to Del.icio.usAdd to StumbleuponAdd to RedditAdd to BlinklistAdd to TwitterAdd to TechnoratiAdd to Furl

Share

الهی تو گواهی…خدایا تو پناهی

سپتامبر 20, 2009 2 دیدگاه

8fyqpgi

دیدم صنمی سرو قد و روی چو ماهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

افکنده به رخسار چو مه زلف سیاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

گرگویم سروش نبود سرو خرامان

این قسم شتابان چون کبک خرامان

ورگویم گل پیش تو گل همچو گیاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

این نیست مگر آینه لطف الهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

صد بار گداییش به از منصب شاهی

الهی تو گواهی خدایا تو پناهی

تصنیف عارف قزوینی خواننده:ایرج بسطامی

دانلود

Add to FacebookAdd to NewsvineAdd to DiggAdd to Del.icio.usAdd to StumbleuponAdd to RedditAdd to BlinklistAdd to TwitterAdd to TechnoratiAdd to Furl

هميشه علت ساده اي وجود دارد

اوت 24, 2009 ۱ دیدگاه

old_clocks_12123

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه یک بیمارستان معروف ، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه جان می سپردند و این موضوع ربطی به نوع بیماری و شدت وضعف مرض آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می دانستند.کسی قادر به حل این مسئله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه می میرد.به همین دلیل گروهی از پزشکان متخصص بین المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد که در اولین یکشنبه ماه ، چند دقیقه قبل از ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل و ساعت موعود ، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده و … دو دقیقه به ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون ‌» نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد. دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد ..!!

Add to FacebookAdd to NewsvineAdd to DiggAdd to Del.icio.usAdd to StumbleuponAdd to RedditAdd to BlinklistAdd to TwitterAdd to TechnoratiAdd to Furl